تبليغاتX
LeVAzETo

LeVAzETo

“رخش،گاری کشی می کند“

رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد

سهراب ،ته جوب به خود پیچید

گردآفرید،از خانه زده بیرون

مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند

ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد

وای…

موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!! ”


....................؟

دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست

رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت

صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد

سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است


د ي دا ر

مي نويسم: " د ي د ا ر"

تو اگر بي من و دلتنگ مني

يك به يك فاصله هارا بردار!!!




شعر

مگر تو با ما بودی؟


۱.دوباره به آفتاب سلامی دوباره دادم!
سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،
که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمنک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...

باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟

یغما گلرویی


وعشق.....

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.



.............؟!

پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

من بیدار هستم

من بيدار هستم

 

چون نماز بگذارم

در دهانم نعمتي گواراتر از لفظ صلات خواهد بود

و چون پاكيزه گردم

خون قرباني ام با خون خود خواهد آميخت

و اين شيرين ترين زكات است

آنكه بي خويشتن خويش باشد

در سخنانم جز جهل و خيال نخواهد ديد

و در دره ي خواب خواهد خفت

ليك من در ميان كوه ها بيدار هستم

 

         جبران خلیل جبران


من که تسبیح نبودم

نغمه رضایی

 

من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی

 مشت بر مهره تنهایی من پـیچـاندی

 مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت

 بـارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

 ذکرها گـفتی و بر گفته خود خـندیدی

 از همین نـغمه تاریک مرا تـرساندی

 بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست

 بر لبت نام خدا بود و مرا رقـصاندی

 دست ویرانـگر تو عادت چرخیدن داشت

 عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

 قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

 تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 جمع کن: رشته ایمان دلم پـاره شده ست

 من که تسبیـح نبودم ، تو چرا چرخاندی؟

 


زمین ایمان آورد و جهان سبز شد...

زمین ایمان آورد و جهان سبز شد...
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.


پنج دقيقه مهلت

پنج دقيقه مهلت برای عاشق شدن

پنج دقيقه مهلت برای تصميم گرفتن

پنج دقيقه مهلت که می تواند طعم زندگی تو را دگر گون کند

پنج دقيقه مهلت برای اينکه بگويی آری يا نه ...

پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش

دنيا را معطل نکن !

چيزی بگو !...

تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد !


Weblog Themes By Pichak

نويسندگان

درباره وبلاگ


وقتی جهان
از ریشه‌ی جهنم

و آدم
از عدم

وسعی
از ریشه‌های یأس می‌آید

وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف

کفتار را
به کفتر
تبدیل می‌کند

باید به بی‌تفاوتی واژه‌ها
و واژه های بی‌طرفی
مثل نان دل بست

نان را
از هر طرف بخوانی
نان است!

تبادل لینک

خرید بک لینک